|
|
|
|
و
غروب تعبیر درد توست امشب
تا بیایی این دل ما درگیر اسم توست ای
که مفهوم غربتت پهلو گرفته درغم جمعه ها غروب کار
ما فقط نظاره است ,به این دشت بی انتها بی شما تا
غروب کی
شود معنا کنید حس مرگ انتظار کی
شود پیدا کنید رمز قفل انتظار یا
که پیدا می شود این کلید مرگ انتظار یا
همین روزها مرگ ما هم می رسد در انتظار مولا
مانده بودم چه بنویسم از فراقت , اشک باریدن گرفت , گفتم
بنویسم بیا , دل تنگیم نا گاه نالیدن گرفت ای
گل نرگس حقیقت است , تا کی انتظار ... مگر بد تر از این هم می شود که جمعه ها یکی
یکی
می گذرند و شما نمی آیی تا کی پشت پنجره با آسمان درد دل
کنم ما
هم دل داریم , گل های شمعدانیه روی ایوان هم که می دانم گه گاه نوازششان می کنید حق
دارند , غم ها حق دارند بخندند و اشک ها حق دارند یک بار هم که شده گونه را خیس نکنند , نمی گویم ما حق داریم
شما را ببینیم , چون می دانم می دانید چه کردم , خجالت بر لبانم ماسیده است و بقض
که
در گلو ترکیده است من
از طرف تمام گل های شقایقی که داغ دار ندیدن شمایند از
طرف غم جمعه ها غروب که دلشان دیگر گرفته است از غمناکی
مدام از
طرف لاله هایی که دیروز در کنج باغ پرپر شدند وشما برای دفنشان
آمدید از
طرف شادی که مدتیست در زندان غم اسیراست از
طرف حرف های دلم که کنج هنجره ام خانه کرده اند و بالا
نیامدند و از
طرف ... بقیه اش را می دانید از
طرف همه اینها خواهش می کنم , اگر می شود بیایید *** باز می آیی و دستم پر می
شود *** وقتی
کتاب شعری که پر بود صفحاتش از درد دل هایی با شما گرفتم استاد بزرگوارم جناب آقای
سید مصطفی موسوی گرما رودی که مدتی افتخار شاگردیه ایشان را داشتم در زیر صفحه ی
اول برایم چیزی نوشتند یعنی برای شما که این را من هر روز با خودم زمزمه می کنم
... گل
نرگس , گل نرگس , کجایی
دلم می میرد از داغ جدایی اگر
با مرگ من می آیی ای گل
دعا کن من بمیرم تا بیایی
جسارت نکردم در حضورابر نو بهار عزیز مباحث معرفت شناختی
مطرح کنم . ولی از درد دل هایم با شما نوشتم .... یک
سبد پر زاطلسی تقدیم راهت تا بیایی جان
ماهم به فدای روی ماهت تا بیایی یک
غروب جمعه ی دیگر شد و گرفته باز دل ما
بهانه ات , تا بیایی *** بی
شما می کنم امشب درد دل با پنجره بقض
هر شب درد ماسیده درون هنجره صحبت
از تنهاییم شد , پنجره ماتم گرفت در
بخار حرف هایم گشت, پرزگریه پنجره *** گوییا امشب آسمان درد نالیدن گرفته
ابر
هم در نبودت قصد باریدن گرفته بی
توامشب ترس تنها ماندنی مبهم بقض
دردیست اشک که باریدن گرفته *** عمر ما رسید
به آخر و طی هم نشد شب فراق با
که بگوید دل تنگم , امشب از درد اشتیاق صبر
ایوب نداریم , به تاریخ بگویید یک
غریبه مرد دیشب , در کوچه ی سرد فراق *** کی
شود محبوب قلبم از رهی پیدا شود نورامیدی بیاید چشم نابینای ما بینا
شود درکتاب هستی ما پر غم است این
انتظار کی
شود فصل الختامش در شبی پیداشود مولا
جان این بود , آغاز درد دلی که می دانید پایان ندارد تا بیایید
... محمد
دلاور 10/12/1384
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه دهم اسفند 1384ساعت 2:17 توسط ابر نو بهار
|
|
||