تبليغاتX
یا حجت بن ا لحسن العسکری
دل نوشته های يک بنده در انتظار ظهور

 

 

 و مرا متهم کردند...

 ( پی نوشتی خطاب به دوستیکه درنظرات پست قبلی مرا مدیون سخنان خویش کردند)                                                                                                               

مثل هر روزیا  بهتر بگویم مثل عصر هر روز هوا همانطور - معمولی - بود . دلخوشی ترانه بود که هر روز داد می زد : « من در راه هستم ... روز موعود فرا می رسد..»

بازهم مثل همه ی روز هایی که در نوشته هایم هستند و من توصیفشان می کنم بعد از ظهریک روز معمولی بود - که تو در یادم بودی  -  پنجره باز و آفتاب هم که رفته رفته  صدای: « وقت بخیر ما که رفتیمش می آمد» مرا با غروب غمگین تنها می گذاشت -ودر غروب یکی از همین روزهای معمولی با آفتاب بی وفا و پنجره ای باز و یادی از تو در دل ...مرا متهم کردند

بادکه از لابلای پنجره بازاتاق سرد و دلمرده ام می وزید و اینجا طوفانی به ما می کرد برگه های ...  شعر٫  نامه های عاشقانه ام به تو٫ چند سطری دردل با مولایم ٫ چرک نویس های حل تمرین سازه های فولادی ٫ و چرت و پرت های همیشگی را که با خود می نویسم  را ... و بقیه برگها را از روی میزم به کف اتاق پرت می کرد با خودم غرغر کنان نجوا می کنم ... " باد هم دست از سر دلتنگی ام بر نمی دارد ... آری در چنین روزی که کاملا تا قسمتی معمولیست ٫ پنجره ی اتاق کمی باز و آقتاب هم دارد مرا تنها ... - نه ببخشید همین الان که می نویسم دیگر آفتاب هم رفت -  و با یادی از تو در دل ... دلتنگم ٫ در چنین لحظاتی دلتنگم البته چون مرا متهم کرده اند ... اکنون متهمی دل تنگم

خوب زیاد بد نیست البته ٫ چون در خیالم هنوز لباس راه راه سیاه و سفید  زندان بزرگ غم را بر تنم نکرده اند در این بعد از ظهر تنهایی٫ دلتنگی ومی توانم در دادگاه در جلسه ای کاملاْ علنی  در حضور من ٫ تو و مولایم و درحضور اتهام  خودم را تبرئه کنم

حقیقتش ٫ راستش رو بخوای ... نیومدم اینجا که از این حرفا بزنم ( حتی نیومدم که متهم بشم)

اومده بودم که از بانوی خودم تشکر کنم .اومده بودم بیشتر از او از مولای که این بانوی بلند مرتبه را در فضای چشمان حقیرم جای داد  تشکر کنم ٫ و از خدایی که عظمتش مایه ظلم به اوست ... بله ظلم به خدایی به این عظمت ... دوست عزیزی که مرا متهم کرده بود نه شاید عشق را متهم کرده بود و یا شاید خداوندی که عشق را ..

بله آمده بودم از این هم همراهی شما بانوی من در این غربت - یعنی جای به فاصله ی من و شما - تشکر کنم اری از شما که دستان گرمتان پشتیبان سختی و غم های من است ( نه در ایمیلی شخصی بلکه آمده ام تا در گستره پهنای وب در زیر اسمان خدا با پایی برهنه) آمده ام دست بوس مهربانی هایتان باشم و این جمله را که من هر روز در صفحه انتهایی روزنامه میخوانیم را بازگو می کنم که " من لم یشکر المخلوق لم یشکر الخالق " ... ( اصولاْ زیاد تشکر هایم از تو اینگونه رسمی  ( من لم یشکر...) نیست ٫ اما خواستم یاد بعضی ها این را بیاندازم)

باور کن آمده بودم تا بگویم ٫ باور کن حتی اگر زندگی ٫ کار ٫ درس اینگونه   مشغولم داشته است ... از یاد نبردهام روز های خوش مستی را ٫ از یاد نبرده ام هنور روز هایی را که ( دست در دست هم ....) بقیه اش را در گوشت نجوا می کنم که گوش نا محرمی نباشد

زیاد بلد نیستم ... خیلی ساده ٫ همسر مهربان و فدا کارم متشکرم ٫ همین ... ( با چشمانی اشک بار) باور کن که فراموش نکرده ام باور کن سادگی ام را صداقتم را دوستداشنم را فراموش نکردم باور کن اگر کمی

گرفتار شدم اما همیشه وقت برای شیطنت و بوسه بر دستان مهربانت را دارم ...

این روز های جدایی هم تمام می شوند و من از نزدیک ... حرفهایم را خواهم گفت .. فقط ممنونم ... برای همه چیز برای گوهر وجودت ... از تو و از آقایم ٫ مولایم حضرت ولی عصر ( روحی و ارواحنا لتراب مقدمه فدا ..) و خداوندگار افریننده ی عظمت عشق


داشتم درس می خوندم ٫ منتظرت بودم که بیایی و باز آی دیت را ببینم ٫ کمی دلتنگ بودم نه راستشو بخوای خیلی دلتنگت بود م یهو به خودم اومدم که بیامو بگم من فراموشت نکردم ... اومدم که بگم روزای خوش قدیم تازه شروع خواهند شد ٫ اومدم خیلی حرفا بزنم ٫ گفتم قبل از اینکه اینرا تو پست جدید برات بنویسم یه سری هم به نظرات دوستان در پست قدیم بزنم که دیدم چقدر مرا متهم کرده اند.نوشته هایی که صادقانه از تمام اعماق وجودم برایت نوشتم - تهوع آور خواندند - بخدا اشک می ریختم و آنها را می نوشتم ( البته گله ای از کسی نیست ٫ چه کسی می داند ؟!!!)

باشه میای و حرف هامو در گوشت جایی که نا محرمی نباشه زمزمه می کنم


جوابی به دوستان عزیز :

نه بگذاراینجوری بگم ٫ سوالی خطاب به آن دوستان عزیز ..

چه حسی دارد غربتی به فاصله ی ۲۰۰۰۰ کیلومتر ی ایران - تا کانادا ؟!

چه حسی دارد از بهتربن کست اینقدر دور باشی ؟ ( اما اینقدر نزدیک)

کسی جز من جرات دارد داد بزند .. آری من به عظمت و وسعت این فاصله عاشقم ؟

اگر سخنان عاشقی که این گونه در درد فراق می سوزد تهوع آور است آن هم برای عشقی به قول شما زمینی ؟!!! چگونه در مقابل عشقی به بزرگی عشق به مولایمان مهدی  ( روحی و ارواحنا لتراب مقدمه فدا ..) کلام به درد فراق باز می کنید ؟

من حرف عاشقانهای با لحن گستاخانه در وبلاگ نزدم٫ فقط در گوشه ای خلوت در کنجی ساکت و تاریک و آرام در بخش نظرات هیجان دیدن آنهمه عشق را آن هم در روز تولدم بر روی کاغذ خطاب به بانوی خودم آوردم.. این است جزای من؟

 مهم نیست ما عاشقان بیگانه ز این زخم زبان ها نیستیم

باقیصحبت بماند با ما و شما و مولایمان در پایان این را هم بگویم عشق ما یک عشق مقدس است نه حتی زمینی چون هر دویمان عاشق مولایمان بودیم و او خود نهال عشق را در وجودمان کاشت و بیشتر مسیر عشق را هم در همین وبلاگ در سایه سار عشق به مولایمان آموختیم ٫ صادقانه بگویم ... این وبلاگ ٫ عشق به مولایمان ٫ درد فراق از مولایمان٫ درد دل با او و... هزار راه عاشقی را و وصال به هم را از این وبلاگ شروع کردیم

چه کسی فکر می کرد من اینجا ایران و تو دردیار غربت الفاظ به دوریه کانادا به هم برسیم ؟

بازهم از همه ی دوستانی که به آنها بر خورده بود عذر خواهی می کنم

وسخن آخر ٫ آمده بودم که فقط بگویم : بانوی من دوستت دارم و ممنونم

( ببخشید اگه کم بود تشکرم باور کن خیلی در تنگنام این روزا..)

گذشت امروزهم به بهانه ی دیدار تو

شکست چشم من به بهانه ی دیدار تو

 یا مهدی ادرکنی

 محمد تو

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 21:52  توسط ابر نو بهار  |